تبليغاتX
یاعلی

 میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین.

 یكیشون قبول میكنه و میمیره.

 اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی.

 بالاخره میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده.

 روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم. پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم.

در پناه حق

یاعلی

+ نوشته شده توسط حامد در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 1:44 |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت

خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.


يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :پدر""


با بدترين پيش داوري‌هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه


رو خوند:

 
پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي‌نويسم.


من مجبور بودم با همسرجديدم فرار کنم...


چون مي‌خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.


من احساسات واقعي رو با سارا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است.


اما مي‌دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت...


به خاطر تيزبيني‌هاش، خالکوبي‌هاش، لباس‌هاي تنگ موتور سواريش و

به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره( تقريبا8 سال).


پدرهمسرمن حامله است. سارا به من گفت ما مي‌تونيم شاد و خوشبخت


بشيم.اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.


ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.


سارا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي


صدمه نمي‌زنه.


ما اون رو براي خودمون مي‌کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي


که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائين‌ها و اکستازي‌هايي که مي‌خوايم.


در ضمن، دعا مي‌کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و سارا


بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم


چطور از خودم مراقبت کنم.يک روز،مطمئنم که براي ديدارتون برمي‌گرديم...

اونوقت تو مي‌توني نوه‌هاي زيادت رو ببيني.


با عشق...پسرت.


پاورقي:
پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست...
من توي خونه دوستم هستم.
فقط مي ‌خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.

دوستت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن.

در پناه حق                           

یا علی                                               

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 2:15 |

...تازه ساعت موبایلم هم خراب شده بود و رفته بود تو این مخ خالی ما،کلی طول کشید تا خوابم برد ولی زیاد طول نکشید چون از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد. واسه همین زودتر از روزای دیگه از خونه رفتم بیرون.آژانس که قرار بود2دقیقه دیگه بیاد20 دقیقه دیر اومد .حالا چرا؟ منشی آژانس از من پرسیده بود کجا میری؟منم آدرس رو گفته بودم.راننده هم که اون روز حواسشو تو رختخواب جا گذاشته بود رفته بود اونجا دنبال من،حالا نگو من دمه خونه منتظر اونم.بالاخره آژانس اومد و به سلامتی هر چه تمام تر منو سوار کرد.دقیقاً رأس ساعت 8 رسیدم به مقصد،کلی خوشحال بودم که نفر اول میرسم.رفتم دیدم به جز من و کلی پله و آجر و یه ساختمون که عمرشو داده بود به نوح،هیچی و هیچ کس دیگه اونجا نیست.نگو ساعت کاری اون روز از 9 شروع می شه.حالا چرا خودتون می فهمید.تا ساعت 9 نشستم و ثانیه ها رو شمردم تا اوقات هر چه سریعتر برای اونایی که خوابن بگذره و برای من که بیدارم نگذره.یک لحظه به خودم بالیدم!چون تصمیم گرفتم برم شرکت بیمه و کارای دیگه رو انجام بدم.رسیدم بیمه که فهمیدم تازه هیچی نفهمیدم.پس دوباره راهی مکتب خانه شورا شدم.دیدم ماشاءا...!یه سور به صف گوشت زده.تا چشم کار می کرد آدم درب و داغون ریخته بود اونجا که جلوی من برن تو شورا.تازه رفتم اونجا دیدم جناب میرزایی چقدر ما رو تحویل می گیره و پیگیر کار ما شده.برای ما نامه سرگشاده می نویسه تا کارمون راه بیوفته.تازه فهمیدم مدیر مسئول و معاونت لیوان و چای و قوری در خدمت اینجانب کمر همت بسته تا کارمون راه بیفته.ولی بازم خدا رو شکر که با 1000تومن یک تکنیسین قوری رو همراه خودم کردم.بالاخره متن درخواست که تموم شد و امضاء شد و 1000تومن هم ردو بدل شد،فهمیدم که جناب ریاست محترم شورا و درب و داغون خونه کمی دیرتر سر کار می یان.همینجوری در حال شمردن کاشی های کف این برج بودم که ناگهان برق از 2 فاز کلم پرید.دیدم که یکی از عزیزترین و دوست داشتنی ترین دشمنای خونی من جلوم سبز شد و کم کم همه کارمندها شروع کردن به تعظیم جناب حضرت والا.راستی هنوز که 1 فاز از برق کلم مونده بود.تو همین جریانات همون هم پرید تا مزید بر علت بشه که 15 دقیقه هنگ کنم.بعدش دیدم خانمی عزیز و دوست داشتنی با صدایی رسا و مهیب در حال صدا زدن فامیل منه که پرونده آخرالزمان منو بده و منو به سمت جهنم راهنمایی کنه.انگار که پرونده رو از دست عزرائیل گرفتم و خوشحال دویدم به سوی درب جهنم که ناگهان تازه اونجا بود که کم کم فهمیدم امروز صبح تو دنیایی ماوراء دنیای خودمون به دنیا اومدم.درب شعبه 12 رو که باز کردم ناگهان 15 دقیقه هنگی که کرده بودم خنثی شد چون دوباره هنگ کردم.مسئول پرونده اینجانب هیچکس نبود جز همون بهترین و عزیزترین و دوست داشتنی ترین رفیق دوران همسایگی که بارها و بارها به جهت ابراز علاقه در راهروهای آپارتمان با کمی داد و بیداد و فحش همدیگه رو بدرقه کرده بودیم.پروندم که رفت زیر دستش احساس کردم از این به بعد درب ساختمان به سمت جوی های گوارای باغ های جهنم باز می شه.

گذشت و گذشت و گذشت تا که 4 یا 5 دقیقه گذشت.قرار شد افسر پلیس رو پیدا کنم تا در شورا حاضر شود و امور جاری را سرو سامان بخشد.شهر را در طلب یک جرعه افسر پلیس کوی به کوی و درب به درب و خانه به خانه گشتم تا او را بیابم و خبر خوشی را به او بدهم.در همین حال خوب و فراغ بال،حضرت عزرائیل شاد و خرسند در حال سپری کردن یکی از بهترین روزهای خود و دیدن یکی از کمدی ترین فیلم های عمرش بود.حضرت عزرائیل شب گذشته تصمیم به گرفتن جان یکی از عزیزان کرده بود و چون فرد خاصی را در نظر نداشت قرعه می انداخت.قرعه اول به نام کشور ایران افتاد.قرعه دوم استان ما،قرعه سوم شهر ما .قرعه چهارم بود که به نام پدربزرگ عزیز سرکار افسر پلیس پرونده یک تصادف در شهر بود که به طور کاملاً اتفاقی این پرونده به نام این بنده حقیر بود.پس با تمام هیجان و تمامی عشق و قدرتی که در خود در این 23سال سراغ داشتم دو دست خود را به حالت نیایش به سمت آسمان بردم و ناگهان بر سر خود کوفتم تا برای چندمین بار یکی از بهترین روزهای خداوند را با چشم بازتری ببینم.

در پناه حق

یا علی

+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 13:5 |

سلام سلام

میدونم خیلی وقته که آپ نکردم ولی این موضوع واقعا برام جالب بود.

امشب دور هم خونه یکی از دوستام نشسته بودیم و داشتیم مسخره بازی در میاوردیم  از سروش پرسیدم :

تو اصلا هدفت برای زندگی کردن چیه؟

سروش گفت: میخوام ببینم آخرش چی میشه؟

گفتم :  خوب آخرش که معلومه  میمیری!!!!!!

سروش گفت: اونو که میدونم  ولی

 میخوام ببینم قبل از اینکه بمیرم چی میشه!!!!!!

در پناه حق

یاعلی

+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 3:2 |

 سلام سلام

خيلی وقت بود که هيچ مطلبی نداده بودم.

ديگه زدم به سيم اول و گفتم بيام يه مطلب بنويسم، بترکونم.

البته دليل نميشه هرچی که نوشتم ، از تو این مغزه ناقصم سر چشمه گرفته باشه ها.

حالا از کجا هست و ماله کی هست و از کجا اومد و به کجا ميره و از اینجور حرفارو ول کنين.

يکم نشستم فکر کردم، ديدم هرکی الکی الکی با کفش های  گلی ميپره وسط این دل ما، يه دور ميزنه،ميره.....

ای ببا، مگه در نداره این دل ما، من که خودم نفهميدم والّا.

دلم واسه تنهاییه اشکام ميسوزه، جيليز ويليز.....

اوه اوه يه جمله بگم بترکونم: تا آخره عمر زندگی را تنها نخواهم گذاشت.

شمایي که هر لحظه فکر ميکنيد ديگه آخرشه و....... عینکتون ایرادی نداره، سعی کنيد نگاهتونو عوض کنين بابا جان.

واسه چی وقتی يه بار نگاهت با نگاهش تصادف کرد، خودتو مجبور کردی تا آخره عمر جريمشو بدی؟

 خيلی مايه داری جريمه حرفايه نگفته دلتو بده، باقييشم بده به من، ميخواهم زن بگييرم ، باور نداری امتحان کن .

وقتی يکی گريه ميکنه چرا ناراحت ميشی؟  هان ؟  

پس چرا وقتی آسمون گريه ميکنه خوشحال ميشی. اگه ميتونی از آسمون ياد بگير، يه جوری گريه کن که شاد بشی، بقييه رو هم شاد کنی بالام جان( درکش سخته، بيشتر واسه خودم).

ميدونی الان این مغزم مست کرده، داره به افکارم تووووپ دری وری ميگه، بعضی وقتا هم به خودم.

يکی نيست بگه حامدجوووون، دو گروه آدم هست :

1.بعضی ها بارشون بار است .       2. بعضی ها هيچ چيز بارشون نيست.

تو که جزوه گروهه دومی ، آخه به تو چه، نه آخه به تو چه ، مي خوام بدونم به تو چه، ميدونی، ميخوام بدونم ها، به تو چه؟

اینقدر این حرفارو بگم که ميدونم ديگه ، آخرش سره پله صراط زيره پام پوسته موز ميندازن. ميگی نه ميبينیم حالا......

يه جمله هم در مورد عشق بگم و بترکونم و برم: تو ليسته اجناسه عتيقه، نامه عشق رو ديدم،اوووف ترکيد، خودم ديدم ها..........

من امشب هم بازم خيانت کردم ، البته به دروغ خيانت کردم،......

 آخه راست گفتم همشو.......

خوش باشين و سلامت

در پناه حق

یا علی

+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 1:12 |

سلام سلام

متنه زير رو يک بار بخونين و يک بار هم دوره کنيد.....

1.خوشحالم.

2.خوشحالی حق منه.

3.خدايا شکر به خاطره این احساس خوب و این احساس خوشحالی.

4.خديا شکر به خاطره زندگيه خوب،مادره خوب، پدره خوب، خانواده خوب و این همه نعمت که به من دادي.

5.خوشحال بودن يکی از آرزوهامه.

6.خدايا در همه این لحظات به يادت هستم ،چون خوشحالم.

7.چرا من اینقدر خوشبخت هستم؟

8.چرا اینقدر احساس خوبی دارم؟

9.از خوشحالی دارم پر در ميارم.

10.فکر ميکنی دليله این همه خوشحالی چيه؟

.

.

.

.

.

.

يک دفعه ديگه همين متن رو بخونين.....

.

.

.

.

چه احساسی بهتون دست داد؟؟؟؟؟؟ حتما خوشحال تر شدید.

پس سوالاتی که از خودتون ميپرسين رو هر روز تکرار کنين،هر روز بهتر از ديروز، با احساسی بهتر،با نتايجه بهتر...

در پناه حق

يا علی

 

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 23:17 |

سلام سلام

من یه بار دیگه دارم آپ میکنم٬ درست مثل دفعه های گذشته ولی فقط یه فرق داره ٬ همیشه از یک مکان دیگه که محل تحصیلم بود آپ میکردم ٬ولی اینبار از محل زندگیم.

البته آپ کردن ٬ آپ کردنه و فرقی هم نداره . ولی برای من مهمه ٬ میدونین چرا؟؟ چون شاید..........

البته دلیلشو ول کنید ٬ انشاا... که برمیگردم.

ولی آخرین و دلچسب ترین خاطره این شعره که توی راه برگشت داش مهدی برام زد ٬ من که خودم خیلی حال کردم٬برای همین واسه شما هم گذاشتم که بخونید و حال کنید.......

ولی بازم میگم ٬ انشاا... که برمیگردم!!!!

کاروان رفته بود و دیده ی من      همچنان خیره مانده بود به راه
خنده می زد به دردو رنجم اشک    شعله می زد به تارو پودم آه
رفته بودی و رفته بود از دست            عشق و امید زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا             شمع افسرده ی جوانی من
شعله ی سینه سوز تنها یی             بازچنگال جان خراش کشود
دل من در نهیب این آتش          تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی چه درد جانکاهی              چه سفر کردن غم انگیزی
نه فشار لبی نه آغوشی                          نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمی شدم مدهوش                دامنت را رها نمی کردم
و چه خوش بود کاندر آن حالت              تا ابد چشم وا نمی کردم
چون به هوش آمدم نبود کسی   از پی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم         برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من نداد گریه مجال            که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم فشار غم نگذاشت                 که بگویم خدا نگهدارت
کاروان رفته بود و پیکر من              در سکوتی سیاه می لرزید
روح من تازیانه ها می خورد          به گناهی که عشق می ورزید
او سفر کرد و کس نمی داند            من در این خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند                    من همان آتشم که جا ماندم
 
در پناه ایزد منان
یاعلی
+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:43 |

سلام سلام

بالاخره دارم آپ می کنم ها٬ جدیدا یه احساسی کردم

دقیقا شدم مثل آدامس٬ از اون آدامس خارجکی های خوشمزه خوشمزه. حتما تا حالا خوردین.

هرچی می جوی تموم نمیشه ٬هنوز مزه داره.

اما بالاخره تموم میشه و تف می کنیش بیرون ٬ آدامس بیچاره هم که زیر پای مردم له له میشه و نابود میشه.

حالا دیگه ربط این قضیه و احساس من رو خودتون بفهمین٬ من که خودم نفهمیدم چرا؟؟؟؟

ای بابا ٬ ما هم خدایی داریم بابا جان

زیاد بهش فکر نکنین ٬ خودم یه جوری باهاش کنار میام.

خوش باشین

یا علی

+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 1:35 |

یا هو

یه مشت دزد:

یاعلی همراه مسلم ٬شاهد تمام دوستیهای زندگی دم به دم ماست.

زندگی که در اون ما یاد گرفتیم غصه نخوریم و تا می تونیم قلبها رو با شاه کلید محبت و عشق باز کنیم.

چیزی که در اول کلام به ذهنم می رسه٬ ساده و بی تکلف بودن اسمشه.

 شاید چون بچه هایی که دور هم جمع شدن٬ اونقدر بی پیرایه و بی تکلفند ٬  که آدم وقتی  می خواد چیزی ازشون بگه اشک توی چشماش جمع میشه.

 شاید باورتون نشه ولی اتفاقا دقیقا همین طوریه !!!!

این بچه ها لغت نامه مخصوص به خودشونو دارن .

از تاریکیها نمیترسن ٬ همیشه قفل های بسته زندگی دوستاشونو با کلید مهر و همدردی باز می کنن ٬ دلاشون اونقدر بزرگ و آبیه که بزرگی اقیانوس براش کمه.

این یه مشتی که مشتاشونو به هم گره زدن ٬ قرار سختیها و غم ها رو از همدیگه بدزدن و وقتی قراره خوشحالی هاشونو تقسیم کنن ٬ همدیگه رو خبر کنن.

هیچکس نمیتونه فکر کنه یه روز عضو گروه دزدا باشه اما همه چی امکان داره!!

دزد بودنم عالمی داره که من توی این عالم از بودن در کنار همه ی دزدای گروه لذت می برم و نبود هر کدوم از اونا برام رنج آور.

حالا اینکه می گم دزد٬  نه اینکه واقعا دزد باشن٬ این همون اصطلاحات و لغات بین گروهه.

یه مشت دزد:

هیچ وقت غم تو دلاتون خونه نکنه.

همیشه دستاتون تو دست همدیگه باشه.

ذکر یاعلی همیشه و همه جا تکیه گاهتون باشه.

جاودان باشید.

یا علی

۸۵.۳.۱

+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 18:43 |
YA ALI

می خوام بنویسم٬ ولی نمی دونم از کجا باید شروع کنم٬ از چی باید بگم تا همه حرفای دلم رو گفته باشم.

فقط می دونم می خوام بگم٬ اون هم از یه مشت دزد .

آره٬ یه مشت دزد که فقط اسمشون یه مشت دزده٬ و هیچ شباهت دیگه ای به دزدها ندارن.

نمی دونم از عشقشون بگم یا نفرت!!!!    نمی دونم از عشق بعد از نفرت بگم٬ یا نفرت بعد از عشق.

می خوام از خلق لحظه های هیجان آورش بگم٬ تا دفن لحظات سکوت.

 از وقتی که از شدت خوشحالی اشک توی چشماشون جمع می شه ٬تا وقتی که از شدت خوشحالی دور سکوت حلقه می بندند.

می خوام از وقتی بگم که از فرط نفرت ٬وقتی چشم تو چشم می شدیم٬ می خندیدیم٬ از ته دل٬

  و وقتی که از فرط عشق٬ وقتی چشم تو چشم می شدیم٬ می خندیدیم ٬ولی این بار از ته دل.

چه روزها و شب هایی بود که فقط فکر کردم٬ فکر کردم به یه مشت دزد٬ یه مشت دزدی که دور هم جمع شدن تا یه بار دیگه عشق بعد از نفرت رو تفسیر کنن ٬تحلیل کنن٬ ببینند ٬بسوزند و عاشق باشند.

عاشق گریه های یه مشت دزد٬ عاشق خنده های یه مشت دزد٬ سکوتشون٬ فغانشون٬ صبرشون ٬ایثارشون و در کل دزد بودنشون.

چه لحظه هایی که تو خلوت تنهایی ٬حس بودنشون در کنارم از همه چیز بهتر بود٬ و چه لحظه هایی که تو خلوت تنهایی٬ حس نبودنشون در کنارم از همه چیز بدتر.

بعضی وقت ها داد می زنم٬ تا همه بدونن که من هم عضو این یه مشت دزدم٬ و بعضی وقت ها پنهان میکنم.

داد می زنم تا عالم و آدم این یه مشت دزد رو بشناسن٬ و سکوت میکنم تا کسی به وجودشون پی نبره.

چون وجود تک تک اونا برام ارزش داره.

این دزدها چی شد که یه مشت دزد شدن٬ بماند٬ لطف خدا بود٬ قسمت بود٬ شانس بود٬ یا هر چی بود٬ مهم اینه که الان یه مشت دزدند.

 دزد هایی که با تمام وجود لحظات غم رو از آدم می دزدند. 

 دزدهایی که تنها شباهتشون به دزدها حس دزدیدن تنهایی همدیگه و تقدیم حس با هم بودنه.

تا با هم باشند ٬ با هم بخندن ٬ با هم گریه کنن٬ با هم زندگی کنن و با هم دزد باشن.

از هر جاش که می خوام براتون بگم٬ خودش یه دریا حرفه٬ واقعا نمی دونم از کجاش باید بگم.

فقط یه دعا می کنم ٬که خدا این حس رو به تمام عزیزانم بده٬ تا اون موقع درک کنید

یه مشت دزد مفت خوره قمار باز پررو..... یعنی چی!!!!!

در آخر ٬ هر چی حساب می کنم کلی چیز بدهکار این یه مشت دزدم....

اول: با تشکر از تک تک دزدها که وجودشون رو فدای با هم بودن کردن.

دوم: معذرت می خوام از تک تک دزدها٬ اگه نتونستم براشون یه دزد خوب باشم.

سوم: معذرت می خوام از اونایی که بودنم در بین یه مشت دزد باعث ناراحتیشون شده.

چهارم: تشکر می کنم از دونه دونه دزدها٬ حالا به خاطر چی ....!!!!  بماند.

پنجم: یه اصطلاحه   << خاک به سره همتون>>  تازه بالای  ر  هم تشدید داره.

ششم: ششمین بدهکاریم ٬ کمی پوله که باید به یکی از بچه ها بدم

هفتم: به امید ۷ /۲ /۹۲ ٬ فقط می تونم بگم :

یاعلی

+ نوشته شده توسط حامد در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 16:46 |


Powered By
BLOGFA.COM